تبليغاتX
دوستت دارم های مردابی
 
دوستت دارم های مردابی
 
 
بازی روی طاقچه عادت هر روز
 
  • خسته از خویشتن شدم ودر باران اندوه شب زده ای شدم مست ومست که نه می توانم بنویسم وبخوانم اما می توانم حس  کنم همه چیز را حتی صدای بال احساس ستاره ای در ان سوی کهکشان دل تو
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:14  توسط کویر باور   | 
اوای دلم برای ستاره های برفی هم دیگر معنایی ندارد گویا در این گرمای جان فرسا دلی نیست که برای من نوایی از جان بر کشد ویا من را به اغوش سردش پناهی دهد
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 5:59  توسط کویر باور   | 
من وتو

اگه نخوام دریا بشم

اگه نخوام ماهی بشم

فقط بخوام ابی باشم واشک باشم

نه می خواهم خاک کویر لوت با شم

دماوند هم دوست دارم

می خواهم تو باشم

خاک باشم اب باشم

شراب باشم

مست نگاه تو باشم

می خوا هم فقط ایران وایرا نی با شم

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 7:50  توسط کویر باور   | 

مرا در آغوش بارانی خویش جای ده

سرد سردم/ تکه ای از بارانم/ چکیده ام روی گونه های شب تاب تو /خسته ام دل شکسته ام / محتاج یک بوسه ام / آغوش گرم تو  خانه خاطره هاست /حر فهای  قدیمی وتازه / گرمای طربناک تن تو / مست مست می کند شا عر مرداب را / باز کن آغوش زیبایت تن من سرد است /تن تو پاره ای از  خورشید /گر مم کن/با دستهایت مرا به رویا های دور ونزدیک ببر / تن هوس الود تو / نگاه شهوت بار من / تن لبریز از شهوت  تو/ هوشیاری من برده / مست شراب تن خویشم کن / الوده به گنا هم کن / تو را می خواهم که تن پوش تنم باشی /سر شار از لحظه های ناب هوس وشهوت کن تن مرا /مرا در آغوش بارانی خویش جای ده/ بیا عاشقی کنیم که مستم /باده چشمان تو را می پرستم / اگر هوشیاری و سر مستی/بگذار تنت را شبنم باران بوسه های هوس الود کنم /تنم تکه سنگی است افتاده گوشه مرداب تنهایی /دستان تو جویبار عشق وهوسی است از تبار اتش / اتش زنه ای باش بیدار کن / در خرمن هوسم شرری افکن / بگذار از خورشید از تن تو بوسه ای گیرم آن گاه تو جانم بر گیر /ساعت 11شب سر شار عشق وبوسه نویسنده گل مرداب

در خیا بان کاشکی دخترکی بو سه ای داشت تقدیم هر رهگذری می کرد به جرم فروش تن خویش به بند جلادی افتاد جلاد از تن او کامی گرفت ولذتی بر چید/ روز بعد لب گنداب فحشا اسم دخترک اولین بود وهم سفرش تن شلاق خورده و شهوت زده  وفردایی مرده وارزوهایی بر باد رفته

از فروش تن خویش به دیگران تن پوش ساختن سخت است و  سخت

تقدیم با بوسه ای به همه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 6:28  توسط کویر باور   | 

بی سرزمین تر از باد

دلواپس بو سه های مهربان تو می شوم انگاه که می ایی تا بگویی دوستت دارم بو سه هایی که جز شکلک هایی ساخته سیستم مجازی یا هو نیستنتد اما باز هم می دانم یکی هست که دوستم دارد هوس داشتن تو چنان مرا سر گرم رویا های دور ودراز می کند که مجالی نمی یابم به هیچ چیز تو که خوبی ونهایت خوبیها هستی فکر کنم اما راستش زندگی هم زیباست ودر بزرگ راه ابدیت وبدون اینکه بدانم دارد مرا به سوی پایان ویا اغازی دوباره می برد نا کجا ابادی که فردایش هیچ معلوم نیست شاید برای ما دیداردوباره ای باشد ویا نه هر کدام از ما مسافر سر زمین عجایب خویش بشویم ودوستان مجازی را فراموش کنیم اما دوست مجازی من این ماهستیم که پشت میز رایانه خویش با هر نیت به کاربر انسوی لاین سلام می کنیم وبا واژه ها بازی می کنیم در حقیقت من واقعی یا شیخصیت واقعی ماست که خارج از دنیای مجازی ممکن است اصلا وجود نداشته باشد یا شاید با دیدن هم از این همه ابراز محبت پشیمان بشویم اما به عقیده من حتی اگر با نیات بد اما با کلمات دلنشین با کسی که ان سوی لاین نشسته وبه ما اعتماد کرده ویا لااقل نیاز به هم صحبتی دارد ابراز محبتی کرده باشیم وبه هم نوع دیگری ان دورها روحیه واعتماد به نفس بدهیم گویی با او زندگی کرده ایم اما در جامعه ای که میان ادمها با توجه به جنسیت انها تفاوت هایی قایل می شوند وهر کس چه زن وچه مرد با ید نیمی از جا معه را نادیده بگیرد البته نیمی +تعدای که محارم نامیده می شوند (مثلا 10نفر)   هیچ گاه هیچ کدام از دختران ویا پسران کاربر اینترنتی این جرات وجسارت نخواهند داشت که در بیرون از محیط مجازی با سالم ترین ادمهای محیط چت محاوره کنند یا باورهای مذهبی ویا موانع اجتماعی مانع ازاین ارتباط خواهد شد اما ایا ادمها می توانند نیمی دیگر را فراموش کنند وبه حساب نیاورند هر گز ! وظیفه ما ادمهایی که در محیط مجازی پا می گذاریم چیست ؟ هم نسلهای ما چه دینی بر گردن ما دارند ؟وظیفه در مقابل جنس مخالف ایا همان ارتباط برای نیاز های جنسی است ؟ یا این رابطه برای بر ارودن نیاهای روحی است ؟ ویا نه همه ما هدفی مقدس تر داریم ؟ به عقیده من همه ما همانطور که نیاز به ارتباط جنسی داریم تا بتوانیم ارامش روحی وجمسی داشته باشیم ونیاز به هم صحبتی داریم تا بتوانیم بااو در دل کنیم وهزران مسئله خصوصی دیگر  نیاز به این داریم که برای هم وبرای همه زندگی کنیم در جامعه ای که زندگی می کنیم کمی احساس مسولیت کنیم واین جامعه بحران زده را نقد کنیم بحرانی که جامعه امروز ما فرا گرفته  از فروش ناموس ما در دبی اغاز می شود تا به هدر دادا در امدهای نفتی ودروغهای سیاستمداران وبستن راه اندیشه همه ما ها در دانشگاهها واینکه ما مجبوریم خود را در یک بزرگ راه یک طرفه ببینیم که پایان واغازش را دیگران تعریف کرده اند اگر ما  این بخواهیم اختیار خویش به دست دیگران داده ایم وباید برای قربانی شدن چون گاو وگوسفند اماده باشیم می خواهم به همه شما بگویم دوستان خوبم بیایید  برای هم باشیم وهر روز در چارچوب قانون مملکت خویش را وجامعه خویش را نقد کنیم امید که طرفه باری از دوستی وعشق بر بندیم ایران سر بلند از عشق وازادی باد

کویر باور از دیار وشرجی وگرما دوستتان دارد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 7:29  توسط کویر باور   | 

می تو نم تورو دوست داشته باشم

درشبی شرجی زده با بوی نم وشوره وعرق، دریایی ابی ودلی دلواپس ،ترانه هایی بجا مانده از زمستان معتدل را زیر لب زمزمه می کردم گاهی با سپیدی بال پر ندگان که جریبی از این ابی عشق  را سپید پوش می کردرویای برف کوهساران البرز را به یادمی اوردم در دلم هر دو را دوست می داشتم با این همه شرجی هوا  خبر از مهاجرت قوها وحواسیل هامی داد  در خیال نشاط انگیز زمستان  ،کنار نیلی همیشه فارس اخرین روزهای بهاررا با گرمای مرطوب ودوست داشتنی دیار نخلها وافتاب تجربه می کردم هیچ آوایی  جز غرش ماشینها سبزه رویا هایم را به وحشت نمی انداخت گاهی سر نشینان دردمندخوردویی عربده ای می کشیدند وازادی از دست رفته خویش را در توهم فریادهایی که در مرداب امواج گم  می شدند جستجو می کردند هیچ جا دخترکی تنها نبود شهر خالی از ادمهایی با اجبار چادر بود ومردان در لباسهای خشن شرجی را به جان می خریدند اما دم از آزادی نمی زدند بوی سمبوسه وفلافل جنوبی هر رهگذری را  مست می کرداما من دلواپس لبخند کودک سمبوسه فروش بودم می ترسیدم شاید گم شود میان این همه هیاهوهای بودن های پوشالی، سرشار از شرجی وبوی دریا، نگاه مهربان دریا می خواست بگوید کجا می روی؟ شایدمی خواست بگوید پستوی روهایت  پر کن از بوی ازادی .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 7:0  توسط کویر باور   | 

 صفحه هایی  از  کتاب زندگی هیچ گاه ویا خیلی ورق نمی خورند این صفحه ها عقده های سر بسته ای می شوند ودر مواقعی از زندگی بحران ایجاد می کنند عقده های کودکی که در بزرگسالی با عث جنایت می شوند ودرد عدم استقلال که بعدها با عث اعتیاد وانواع بزهکاری های اجتماعی می شود اما بزرگترین خطر برای جامعه امروزی ما دیگر اعتیاد ویا سرقت نیست .دردهای ما این روزها یکی دوتا نیست .هر چند به باور مسولین سیاسی کشور ما داری امنیت اجتماعی هستیم ایا واقعا این طور است ؟ ایا با اجبار کردن حجاب وبه بند کشیدن ظاهر ادمها می توان با طن انها  را تغییر داد؟ ایا می توان برای انکه جامعه ای سالم داشت خیابانها را از لبریز از عطر وبوی نماد اسلام این روز ها بسیجی نمود ؟ ایا می توان با ارابه قدرت قلبهارا تسخیر نمود؟

آیا می توان اجبار را باور کرد ؟ ایا می توان با زور ،نیت درون ادمها را تغییر داد ؟ ایا می توان برای برون رفت از بزرگترین دردجامعه امروزی ما یعنی فحشا وتن فروشی راهی پیدا کرد ؟

ایا اجبار در پوشیدن لباس در نوع تفکر ادمها هم تاثیر دارد ؟ ایا  تن فروشی وفحشا فقط  مختص زنان است ؟ ایا با دادان در صدی اضافه حقوق به کارمندان ادارات برای انکه عضو بسیج شوند این همان هدف مقدس اسلام است ؟ ایا برای انکه اسلام از خطر رهایی پیدا کند باید ظاهر ان حفظ شود ؟ ایا باید با نقاب دورویی وارد بازار زندگی شد ؟ ایا اهل سنت هم جز اقلیتهای مذهبی به حساب می ایند ؟

در جامعه ما هزارن  چرای بدون پاسخ وجود دارد وپاسخ اکثر این چرا گفتن ها حربه دین والبته قدرت بر خاسته از ان است ،با توجه به اینکه به هیچ عنوان قصد ندارم سیاست ونیات سیاسی خویش را بهانه ای برای نوشتن دردهای جا معه کنم فقط با نقدی تند والبته گزنده به خیلی از چراها که هیچ کدام از ما وبلا گ نویسان جرات ابراز ان دربیرون از این محیط مجازی نداریم پاسخی برابر ایدهای خویش بدهم شاید به مذاق کسی خوش نیاید ویا در این میان هم رای های بسیاری پیدا کنم نا گفته پیداست که درد هاهمیشه تلخ خواهند بود وما از گفتنشان بیزار .  اما برای انکه با درد نوشته ها همیشه شما را ازار ندهم هر بار که مطلبی تلخ بنویسم بار دیگر شادابی به ارمغان خواهم اورد با ترسیم گلها وزیبایی ها با نوشتن عاشقانه ها وطبیعت وحتی داستا نهای کوتاه ،امید که بتوانیم دین خویش را به ایران عزیزمان ادا کنیم و با این امید که بتوانیم فردایی با ازادی فکری و عقیده ای داشته باشیم

کویر باور صبح امیدی را برای همه شما ارزو می کند به من سر بزنید تا من هم با شاخه گلی از رزهای با غچه خانه خودم به دیدارتان بیایم مرا به دوستان خویش معرفی کنید که دوست دارم بی نهایت دوست داشته باشم امید که دیگر دشمنی نباشد .

دست هر دوستی برای یاری می فشارم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 6:59  توسط کویر باور   | 

خسته ام از هیاهو ودلواپسی برای انکه راهی تازه بیابم ونفسی تازه اغاز کنم هیاهوی کلام خویش را با سربلندی ابدی وجاودانگی ازلی ،عشق اغاز می کنم

همیشه از خود پرسیده ام عشق چیست ؟ همان اغاز افرینش است ؟ عشق رابطه ای است ویا نیتی است بر خواسته از دل وجان ادمی ؟ پاسخی شایسته برای معنی این زیباترین واژه هستی نمی یابم . گاهی برابری عشق با مادر مرا تااوج کهکشانها می برد وزمانی در مقابل نگاه هم نوعی چنان مجذوب می شوم که نا خود اگاه کلمه عشق بر زبانم جاری می شود

اری ! عشق همه افرینش از اغاز تا پایان است وگل لبخند تقدیم ایزد مهربان به جان وتن ما تا بتوانیم با لبخندی عاشقانه، عشق ودوستی را نثار هم نوع خویش کنیم

اری عشق وسیله نیست هدف از تمام خوبیهاست  وعشق زیباترین نمود خدای یگانه وخویشتن اوست که به قلب ما ارزانی داشته امید که این مهربانی را پاس بداریم

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 6:4  توسط کویر باور   | 

با تو ترانه های زندگی اغاز می کنم

 

امروز کمی دلتنگ شدم نمی دونم واسه اینه که کسی سراغی از تنهاییم نمی گیره یا اینکه حس تنهایی اومده تو وجودم واسه دل تنگی هزار تا بهونه دارم نمی دونم چرا دلم بهونه شادی نمی گیره دلم نمی خواد حتی یه لبخند بزنه ازبس امروز مصنوعی لبخند زده ام خسته شده ام باید به همه سلام کنم ویه لبخند دروغی نثارشان کنم نمی تو نم بگم نمی خوام با کسی حرف بزنم اصلا چرا باید به هر کی از راه می رسه سلام کنم از صبح تا شب هر کی می بینم تعضیم وکرنش همش می دونم دروغه چرا این همه باید به دیگران دروغ بگم هر چی با خودم کلنجار رفتم  یه روز که دلتنگم ادا ادمهای خوشبخت در نیارم دیدم نمی شه اخه چرا باید به کسایی که تو خیا بان، تو اداره می بینم همش بگم ای زندگی بد نیست وخوش می گذره، کجا خوش می گذره ؟ همش گرفتار بودن، بایدو نباید بودن برای چه ؟

باید راهی باشد که بتوان ترانه ای هم صدایی زمزمه کرد

با یدراهی باشد برای انکه دلتنگی هایم را به دست باد بدهم

شاید راهی باشد که تو را دوست داشته باشم شاید راهی باشد شاید!!!

از ترانه های دلتنگی خواندن بیزارم از تنهایی نمی خوام بنویسم

دوست دارم با تو زندگی اغاز کنم هرچند عشق را نمی فهمم اما دوست داشتن را تو یادم بده یاد اوری کن که می توانم تو را دوست داشته باشم اگر توانستی این یعنی همان زیبایی عشق ودوست داشتن وهمرهی وهم سفری

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 19:2  توسط کویر باور   | 

برا اينكه خودمو مشغول كنم يه سري به تنهاييم زدم ديدم خيلي هم تنها نيستم

تو دنيايي كه ما زندگي مي كنيم يكي تا حالا گفته عشق كيلو چنده ؟

محبت چيه ؟تو هر ساعت كه مي گذره چند تا بدي ثبت مي شه ؟كسي تا حالا پيدا شده ساعتي يه بار خوبي كنه؟

چه فرقي مي كنه تو هر ساعت چند تا ميميرند برا چي مي ميرند  اصلا واسه چي دنيا اومدن ؟به چه حقي دنيا اومدن ؟يكي خودماييم برا چي دنيا اومديم ؟

عشقي در كار نبوده تصادف تخمك واسپرم حاصلش ماييم لذتش كسي ديگه برده بد بختيش نصيب ما شده تازه يكي هم امار تولد ومرگ ميرما هارو تو وبلاگش گذاشته كار خوبي كرده دلش برا من سوخته ديده مطالبم ته كشيده

شايد هم دلخور بشه ما رو كه نمي شناسه ما هم مثل بقيه يكي حواسش نيست كه دوستمون داره بهمون سر مي زنه،يكي ديگه مي دونه دوستش داريم يادش نيست بمون سر نمي زنه خلاصه زندگي بازي كلمات است نه تو مي دوني من راست مي گم نه من مي دونم تو دروغ مي گي

امار هاي جالبي ديدم تو هر ساعت چند تا ايدز مي گيرند چند تا مادر مي ميره راستش يه كم ترسيدم فكر كردم منزل ارواح است خودمم هم مردم وخبر ندارم ابي به صورتم زدم جا تون سبز يه كشيده خوابوندم تو گوشم ديديم نه بابا بيدارم گناه م....... خانم است امار هاش تر سناكه ببينيد من چه راز دار خوبيم كلي سربه سر مردم مي ذارم ولي اسمشون نمي برم

ولي خودمونيم بحران اب جدي است باور كنيد برا رفع بحران مي شه يه كار مهم كرد درختاي تو پارك رو اب نداد اب معدني پر كرد اين طوري دو تا ثواب مي كنه شهر داري هم درختها خشك مي شن هم جلو ازدواج اجباري ودختر فراري رو مي گيره  خودتون حدس بزنين من كه نبايد بگم روم نمي شه ولي نمي تو نم نگم،  بگم، باشه، درختها كه خشك بشن پاركها ديگه نيست ،جاي قراري هم نيست بقيه هم حدس بزنين ايدز نيست خودكشي نيست مرگ ومير ناشي از تو لد فرزند تو توالت عمومي نيست ببينيد يه كارساده كلي مشكلات وحل ميكنه

برا سيل وزلزله هم يه پيشنهاد دارم ولي تو رو خدا اگه با وزير وزرا اشنايي دارين بهشون نگين مي شه تمام مردم اندونزي وفليپين بيارن تو كوير خودمون اين طوري هم ايران پر جمعيت ترين كشور مسلمان مي شه وهم امار مرده ها كم ميشه

ولي اصلا كاري به افريقا ندارم نه اين كه نژادپرستم نه بابا خودم يه بندري سياه كه نه سبزه با نمك خوشتيپم بابا اي ول يه جايي پيدا شد از خودمون تعريف كنيم دلمون واسه خودمون تنگ شد بريم يه سري به اينه بزنيم

نفت وگاز وبنزين اينها همه اش كشك انرژي هسته اي حق مسلم مااست ولي تو فرانسه كشف كردن كه ا گه هيتلر يهودها رو نمي سوزوند وزنده به گور مي كرد بهتر بود صد سال ديگه تو اروپا نفت پيداميشد

يادم رفت بگم انرژي هسته اي منظور هسته خرما يا به قول دوست عربم هسته موز نيست يه چيزي كه منم نمي دونم برين خودتون بپرسين

عجب اشتباهي كردم وبلاگ م......... سيو نكردم ايميل ادرسش هم شكر خدا ندارم اونم البته نداره بازم نفهيدين چرا ؟ امار ها از ذهنم پريده ديگه نمي تونم بنويسم يكي هم پشت در اتاقم با لگد مي زنه پاشو ببين ديش ماهواره مون چه مر گشه گرفتاريه ها نمي ذارن چند تا بد وبيراه واسه امواتمون جمع كنيم شايد هم ادم خوبي بود وفحش نداد كي چه مي دونه ؟

اينم واسه يه دوست كه مي گفت چطوري بنويسيم  به همين راحتي خيرات واسه اموات جمع مي كنيم

دوست عزيز براتن پوش تنت گل ياس وزيبايي رز ارزو مي كنم بهاري باشي

وزمستان سردت نشه وهيچ گاه احساس سردي نكني

 

                    

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 8:26  توسط کویر باور   | 
 
  بالا